|
چهار شنبه 18 بهمن 1391برچسب:, :: 14:35 :: نويسنده : فاطمه
قصه از اونجا شروع شد كه ... گفت : اگه دوسم داري ثابت كن گفتم : چجوري؟ تيغ و برداشت و گفت : رگتو بزن گفتم : مرگ و زندگي دست خداس . گفت : پس دوسم نداري تيغو برداشتم و رگمو زدم .. وقتي داشتم تو اغوشش جون مي دادم .. گفت : اگه دوسم داشتي تنهام نميذاشتي ممنووووووووووووووووووون که به ادامه هم رفتی نظر بدید نظرات شما عزیزان: ![]()
![]() |